به گزارش اکو اقتصاد، افزایش حدود ۴۰ تا ۵۰ درصدی تعرفه خدمات خاکسپاری در تهران از حمل متوفی و تغسیل تا تکفین، تدفین و برگزاری مراسم در ظاهر یک اصلاح قیمتی در خدمات شهری است، اما در لایه عمیقتر، نشانهای از یک واقعیت بزرگتر است: تورم در ایران دیگر یک پدیده محدود به بازار کالا و خدمات مصرفی نیست، بلکه به ساختار کلی هزینههای زیست و مرگ نفوذ کرده است.
بر اساس مصوبه جدید شورای شهر تهران، هزینه انتقال هر متوفی در محدوده شهری تا شعاع ۱۰ کیلومتر به حدود ۹ میلیون و ۷۵۰ هزار ریال رسیده است؛ رقمی که تنها یک جزء از زنجیره کامل هزینههای پایان زندگی است. اگر سایر اجزا از خدمات بهشتزهرا تا هزینههای تشریفات و آمبولانس خصوصی به این عدد اضافه شود، «مرگ» بهعنوان یک رویداد، به یک سبد هزینه کامل تبدیل میشود؛ سبدی که در آن هیچ جزء مهمی از فشار قیمتها مصون نمانده است.
مرگ بهمثابه یک سبد هزینه
در اقتصادهای پایدار، هزینه خاکسپاری معمولاً در قالب یک «خدمت قابل پیشبینی و قابل پوشش» تعریف میشود. خانوادهها یا از طریق پساندازهای بلندمدت، یا بیمههای عمر و خدمات تدفین، یا حمایتهای نهادی (شهرداریها، صندوقهای اجتماعی و…) با این هزینه مواجه میشوند. در چنین ساختاری، نسبت هزینه خاکسپاری به درآمد خانوار معمولاً در یک دامنه قابل مدیریت باقی میماند.
اما در اقتصادهای تورمی، مسئله فقط «سطح قیمت» نیست، بلکه «نسبت قیمت به درآمد» تعیینکننده فشار واقعی است. اگر هزینه خاکسپاری با سرعتی مشابه درآمد رشد نکند، حتی اگر عدد اسمی آن در مقایسه جهانی پایینتر باشد، فشار اقتصادی آن میتواند سنگینتر باشد. به بیان دیگر، مرگ زمانی بحرانی میشود که از یک رویداد طبیعی به یک شوک نقدینگی تبدیل شود.
در ایران، رشد هزینه خدمات شهری در حوزه خاکسپاری، در حالی رخ میدهد که رشد دستمزدها و درآمدهای واقعی خانوارها همپای آن حرکت نکرده است. نتیجه این ناهماهنگی، شکلگیری نوعی «شوک هزینهای پس از مرگ» است؛ وضعیتی که در آن خانواده، در کوتاهترین زمان ممکن، باید منابع نقدی قابل توجهی را برای مجموعهای از خدمات غیرقابل تعویق تأمین کند.
اقتصاد مرگ در جهان: از قیمت مطلق تا نسبت درآمد
برای فهم بهتر این پدیده، باید از «قیمت مطلق» عبور کرد و به «نسبت هزینه به درآمد» نگاه کرد. در بسیاری از کشورهای توسعهیافته، هزینه یک خاکسپاری استاندارد (شامل خدمات مراسم، تابوت، دفن و تشریفات پایه) میتواند از چند هزار دلار شروع شده و در شهرهای بزرگ به بیش از ۱۰ تا ۱۵ هزار دلار نیز برسد.
اما تفاوت اصلی در اینجاست که این ارقام در خلأ اقتصادی تعریف نمیشوند. در کشورهایی مانند آلمان، کانادا یا بریتانیا، میانگین درآمد ماهانه خانوار به گونهای است که هزینه خاکسپاری معمولاً معادل ۱ تا ۳ ماه درآمد متوسط خانوار است و این نسبت، از طریق سه سازوکار تعدیل میشود:
نخست، بیمههای عمر و بیمههای تدفین که بخش بزرگی از هزینه را پوشش میدهند و باعث میشوند فشار مستقیم نقدی کاهش یابد.
دوم، نظامهای حمایتی شهری یا اجتماعی که در موارد خاص، هزینههای پایه دفن را تقبل میکنند. سوم، ثبات نسبی قیمتها که اجازه میدهد برنامهریزی مالی بلندمدت برای چنین رخدادهایی امکانپذیر باشد.
در مقابل، در اقتصادهای تورمی، حتی اگر هزینه اسمی خاکسپاری کمتر باشد، نبود پوشش بیمهای فراگیر، ضعف نظام حمایت اجتماعی و بیثباتی درآمدها باعث میشود نسبت هزینه به درآمد در لحظه وقوع بحران، به شکل ناگهانی و سنگین ظاهر شود. در چنین شرایطی، «مرگ» نه یک هزینه قابل مدیریت، بلکه یک شوک مالی همزمان با بحران عاطفی است.
وقتی تورم به آخرین مرز زندگی میرسد
آنچه افزایش اخیر تعرفهها در تهران برجسته میکند، صرفاً تغییر قیمت نیست، بلکه ادامه یک روند ساختاری است: تبدیل شدن همه مراحل زندگی از تولد تا مرگ به نقاط تماس مستقیم با تورم.
در چنین چارچوبی، «اقتصاد مردگان» صرفاً یک عنوان استعاری نیست. این مفهوم به وضعیتی اشاره دارد که در آن حتی پایان زندگی نیز از منطق بازار، قیمتگذاری و نوسان هزینهها جدا نیست. اگر اقتصاد را شبکهای از هزینهها و درآمدها بدانیم، مرگ آخرین گره این شبکه است؛ و وقتی این گره هم تحت فشار قرار میگیرد، به معنای آن است که تورم دیگر یک پدیده اقتصادی صرف نیست، بلکه به یک وضعیت اجتماعی فراگیر تبدیل شده است.
در نهایت، مسئله فقط این نیست که خاکسپاری گران شده است؛ مسئله این است که توان پرداخت آن همزمان با آن رشد نکرده، و همین فاصله، مرگ را از یک امر طبیعی به یک مسئله اقتصادی تبدیل میکند مسئلهای که آینهای از کل ساختار اقتصاد است، نه صرفاً یک بخش از آن.